تبلیغات
----------داستانکده---------
گروه طراحی قالب من داستانکده داستانکده داستانکده داستانکده

نویسندگان
نظرسنجی
از کدام نوع داستان بیشتر خوشتان می آید؟











تقویم
مترجم
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا
پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد دختر کوچکی را دیدکه کنار خیابان نشسته و هق هق گریه میکرد
مرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی
کودک گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم اما فقط ?? سنت پول دارم
گل رز ?دلار است
مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی...

..مادرت کجاست؟؟؟

دختر دست مرد را گرفت و گفت انجا... ان قبرستان

مرد به همراه دختر و یک شاخه گل رز به قبرستان رفتند کنار یک قبر تازه....

مرد دلش گرفت به گلفروشی باز گشت..و گفت ... دسته گلم را پست نمیکنم خودم میبرم

و ??? مایل رانندگی کرد... تا به مادرش برسد.........





نوع مطلب : داستان های عاطفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 خرداد 1391
شنبه 18 شهریور 1396 08:36 ق.ظ
Hi there! This blog post could not be written much better!
Looking through this article reminds me of my previous roommate!
He constantly kept preaching about this. I am going to forward this information to him.
Fairly certain he'll have a very good read.
I appreciate you for sharing!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:41 ب.ظ
Thanks for your personal marvelous posting! I definitely enjoyed reading it,
you're a great author. I will always bookmark your blog and definitely will come back very soon. I want to encourage you to ultimately continue your great job, have a nice day!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 07:46 ب.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing
this post and also the rest of the website is really good.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی