تبلیغات
----------داستانکده---------
گروه طراحی قالب من داستانکده داستانکده داستانکده داستانکده

نویسندگان
نظرسنجی
از کدام نوع داستان بیشتر خوشتان می آید؟











تقویم
مترجم
كمی دورتر از جایی كه الان پسرك ایستاده است، نزدیك تپه سنگی چند درخت بنه از شکاف سنگ های زرد بیرون زده اند و سایه سیاهشان را روی زمین اطراف پهن كرده اند. آسمان کاملا آبی ست. فقط یك تكه ابر سفید متراکم مثل یك تكه سنگ بالای این جا ایستاده، كه انگار هیچ وقت تكان نخورده است.
پسر راه افتاد، و وقتی رسید كنار این تك درخت، آرام، تا سر چاه آمد. صدای پایش كه لب چاه رسید، كمی خاك از زیر پاهای برهنه اش ریخت توی چاه. ایستاد، سرش را توی چاه کرد و از ته سرش داد زد: «هوی ...».

چاه
كمی دورتر از جایی كه الان پسرك ایستاده است، نزدیك تپه سنگی چند درخت بنه از شکاف سنگ های زرد بیرون زده اند و سایه سیاهشان را روی زمین اطراف پهن كرده اند. آسمان کاملا آبی ست. فقط یك تكه ابر سفید متراکم مثل یك تكه سنگ بالای این جا ایستاده، كه انگار هیچ وقت تكان نخورده است.
پسر راه افتاد، و وقتی رسید كنار این تك درخت، آرام، تا سر چاه آمد. صدای پایش كه لب چاه رسید، كمی خاك از زیر پاهای برهنه اش ریخت توی چاه. ایستاد، سرش را توی چاه کرد و از ته سرش داد زد: «هوی ...». صدایش را شنید که بر می گردد. دوباره داد زد، این بار یک جیغ تیز و طولانی... صدایی از ته چاه بلند شد: «هوی ...كمك...»
پسر خندید و رفت كمی آن طرف تر به درخت تكیه داد. چشم هایش را بست. دورتر از این جا گلوله بادی همه چیز را لوله می كرد و نزدیک تر؛ چند بوته ی صحرایی برای خودشان قل می خوردند.
پسر دوباره آمد لب چاه: «اوهوی ...» و وقتی صدایی را که مثل كشیده شدن ناخن روی سنگ بود شنید، خندید. داد زد: «میای بریم كوه؟...» و این بار با قهقهه خندید. .صدای ته چاه را نشنید كه التماس كنان می گفت: «اوهوی ...كمك ...»
پسر روی زمین نشست و سرش را توی دهانه ی چاه كرد: «اوهوی چاه؛ كفتر داری؟» سرش را چرخاند و گوشش را رو به چاه گرفت. نیشش باز شد. بلند شد و ایستاد. کمی عقب تر رفت و جیغ زنان از روی چاه پرید. دوباره آمد كنار چاه، نشست و آرام شروع به خواندن كرد. همان یک لحظه ای که در فاصله میان خواندنش همه جا ساکت شد، دوباره صدای چاه درآمد:
آهای بچه صدامو می شنوی؟
پسر با تعجب نگاهی کرد. بعد دوباره صدای خواندنش بلند شد.
«آهای بچه كجایی؟...»
پسر با تعجب سیاهی درون چاه را نگاه كرد: «اوهوی..من دارم شعر می خونم ، تو هم باید بخونی»
صدای مرد از توی چاه بلند شد: «آهای بچه... من افتادم توی چاه. برو یكی رو بیار منو در بیاره...»
پسر دوباره ساکت شد و توی چاه را نگاه کرد. «تو همیشه توی چاهی. بیخود می گی، تازه بیارمت بیرون كه چی؟ تو فقط هر وقت من گفتم هوی؛ بگو هوی...»
مرد دوباره داد زد «می گم افتادم تو چاه... همین دیشب.»
پسر دوباره داشت می خواند.
«ببین بچه ، من یك گونی گردو دارم، اگر بری یكی رو بیاری ، همه شو می دم بهت ...»
«اوهوی ...من اصلا گردو دوست ندارم. ننه م می گه اگر گردو بخوری گلوت درد می گیره، بعدشم تو فقط باید هر چی من می گم بگی. منم الآن دلم می خواد شعر بخونم ...بیا بریم كوه... بیا بریم کوه، كدوم كوه ...»
هوا ساكن شده بود. تپه ی سنگی هنوز میان دشت ایستاده بود و درخت های بنه، دور و نزدیک حالا كه خورشید تکان نمی خورد، سیاه می زدند.پسر نشسته است لب سنگی آن طرف تر و با یک سنگ دیگر بادام می شكند.
صدای مرد بلند شد: «آهای بچه كجایی ... هوووی ... كجا رفتی؟ ...»
پسر با دهان پر گفت: «همین جا ... نمی دونم كدوم عاقبت به خیری یه كیسه بادوم انداخته این جا.»
مرد گفت: «ببین ... همه اونا مال منه، حالاهمه شون مال تو . تو رو به خدا برو یكی رو پیدا كن، منو در بیاره. تموم بدنم بی حس شده...تو رو به خدا یكی رو پیدا كن...»
پسر آرام با خودش گفت: «ننه گفته گلوت درد می گیره ...اینا كه گردو نیستن . بادوم ن . یك كیسه بادوم...» قبل از اینکه چیزی بگوید صدای مرد از ته چاه بلند شد: «هی بچه بیا لب چاه ...»
پسر سنگ را روی زمین انداخت و خزید:«چی می گی؟»
«ببین این جا خیلی تاریكه ... من دیگه جون ندارم ... اینجا افنادم روی یه لونه ی مار... برو یكی رو بیار ...»
پسر جلوتر آمد و خندید: «هی، تخم مارم تو خونه ش هست؟» بعد خم شد توی چاه.
«نكن بچه... می افتی تو چاه»
پسر برگشت: «اولنده اسم من جواده... دومنده چه طور شده امروز هی می خوای بیای بیرون؟»
«ببین بچه... آقا جواد!... ببین من یه دختر دارم، اسمشم فاطیه. اگه بری اونو می دم بهت ...»
پسر قه قه زد زیر خنده. همین طور به پشت دراز شد. چند لحظه بعد دوباره صدای شکستن بادام بلند شده بود.
«فكر كنم کمرم شكسته باشه ...خبر مرگم، نصف شبی این جا چه كار داشتم ...»
«هی مردكه... اینا بادوم هستن؛ هی می گفتی گردو...»
بادی كه شروع به وزیدن کرد، زورش نمی رسید ابر روی آسمان را تكان بدهد. شاخه های درختان هم ساكت مانده بودند. از باد انگار فقط صدایش می آمد. پسر ایستاده بود لب چاه. خمیازه ی بلندی كشید و گفت: «خوابم می آد...» و بعد شلوارش را پایین کشید.
صدا از توی چاه بیرون آمد:«آهای... داری چه كار می كنی؟... دیوونه ی احمق ...با توام؛ هوی ...ببین؛ چه طور پاك، نجسم كردی...»
پسر عقب رفت و کیسه ی بادام را تا کنار درخت کشید. همانجا سرش را روی کیسه گذاشت و دراز شد.
آن روز تا عصر باد نیامد. تكه ابر هم همان جا ایستاده بود و تکان نمی خورد. تا عصر همه نوع آوایی از داخل چاه بیرون آمد؛ .صدای ناله، صدای فحش، صدای جیغ، تضرع، التماس.
وقتی عصر پسر دوباره لب چاه نشست، سرش را توی سیاهی آن فرو کرد، و از ته سرش جیغ زد: «هوی ...» تا هیچ وقت دیگر صدایی از چاه در نیامد.

پسر خندید و رفت كمی آن طرف تر به درخت تكیه داد. چشم هایش را بست. دورتر از این جا گلوله بادی همه چیز را لوله می كرد و نزدیک تر؛ چند بوته ی صحرایی برای خودشان قل می خوردند.
پسر دوباره آمد لب چاه: «اوهوی ...» و وقتی صدایی را که مثل كشیده شدن ناخن روی سنگ بود شنید، خندید. داد زد: «میای بریم كوه؟...» و این بار با قهقهه خندید. .صدای ته چاه را نشنید كه التماس كنان می گفت: «اوهوی ...كمك ...»
پسر روی زمین نشست و سرش را توی دهانه ی چاه كرد: «اوهوی چاه؛ كفتر داری؟» سرش را چرخاند و گوشش را رو به چاه گرفت. نیشش باز شد. بلند شد و ایستاد. کمی عقب تر رفت و جیغ زنان از روی چاه پرید. دوباره آمد كنار چاه، نشست و آرام شروع به خواندن كرد. همان یک لحظه ای که در فاصله میان خواندنش همه جا ساکت شد، دوباره صدای چاه درآمد:
آهای بچه صدامو می شنوی؟
پسر با تعجب نگاهی کرد. بعد دوباره صدای خواندنش بلند شد.
«آهای بچه كجایی؟...»
پسر با تعجب سیاهی درون چاه را نگاه كرد: «اوهوی..من دارم شعر می خونم ، تو هم باید بخونی»
صدای مرد از توی چاه بلند شد: «آهای بچه... من افتادم توی چاه. برو یكی رو بیار منو در بیاره...»
پسر دوباره ساکت شد و توی چاه را نگاه کرد. «تو همیشه توی چاهی. بیخود می گی، تازه بیارمت بیرون كه چی؟ تو فقط هر وقت من گفتم هوی؛ بگو هوی...»
مرد دوباره داد زد «می گم افتادم تو چاه... همین دیشب.»
پسر دوباره داشت می خواند.
«ببین بچه ، من یك گونی گردو دارم، اگر بری یكی رو بیاری ، همه شو می دم بهت ...»
«اوهوی ...من اصلا گردو دوست ندارم. ننه م می گه اگر گردو بخوری گلوت درد می گیره، بعدشم تو فقط باید هر چی من می گم بگی. منم الآن دلم می خواد شعر بخونم ...بیا بریم كوه... بیا بریم کوه، كدوم كوه ...»
هوا ساكن شده بود. تپه ی سنگی هنوز میان دشت ایستاده بود و درخت های بنه، دور و نزدیک حالا كه خورشید تکان نمی خورد، سیاه می زدند.پسر نشسته است لب سنگی آن طرف تر و با یک سنگ دیگر بادام می شكند.
صدای مرد بلند شد: «آهای بچه كجایی ... هوووی ... كجا رفتی؟ ...»
پسر با دهان پر گفت: «همین جا ... نمی دونم كدوم عاقبت به خیری یه كیسه بادوم انداخته این جا.»
مرد گفت: «ببین ... همه اونا مال منه، حالاهمه شون مال تو . تو رو به خدا برو یكی رو پیدا كن، منو در بیاره. تموم بدنم بی حس شده...تو رو به خدا یكی رو پیدا كن...»
پسر آرام با خودش گفت: «ننه گفته گلوت درد می گیره ...اینا كه گردو نیستن . بادوم ن . یك كیسه بادوم...» قبل از اینکه چیزی بگوید صدای مرد از ته چاه بلند شد: «هی بچه بیا لب چاه ...»
پسر سنگ را روی زمین انداخت و خزید:«چی می گی؟»
«ببین این جا خیلی تاریكه ... من دیگه جون ندارم ... اینجا افنادم روی یه لونه ی مار... برو یكی رو بیار ...»
پسر جلوتر آمد و خندید: «هی، تخم مارم تو خونه ش هست؟» بعد خم شد توی چاه.
«نكن بچه... می افتی تو چاه»
پسر برگشت: «اولنده اسم من جواده... دومنده چه طور شده امروز هی می خوای بیای بیرون؟»
«ببین بچه... آقا جواد!... ببین من یه دختر دارم، اسمشم فاطیه. اگه بری اونو می دم بهت ...»
پسر قه قه زد زیر خنده. همین طور به پشت دراز شد. چند لحظه بعد دوباره صدای شکستن بادام بلند شده بود.
«فكر كنم کمرم شكسته باشه ...خبر مرگم، نصف شبی این جا چه كار داشتم ...»
«هی مردكه... اینا بادوم هستن؛ هی می گفتی گردو...»
بادی كه شروع به وزیدن کرد، زورش نمی رسید ابر روی آسمان را تكان بدهد. شاخه های درختان هم ساكت مانده بودند. از باد انگار فقط صدایش می آمد. پسر ایستاده بود لب چاه. خمیازه ی بلندی كشید و گفت: «خوابم می آد...» و بعد شلوارش را پایین کشید.
صدا از توی چاه بیرون آمد:«آهای... داری چه كار می كنی؟... دیوونه ی احمق ...با توام؛ هوی ...ببین؛ چه طور پاك، نجسم كردی...»
پسر عقب رفت و کیسه ی بادام را تا کنار درخت کشید. همانجا سرش را روی کیسه گذاشت و دراز شد.
آن روز تا عصر باد نیامد. تكه ابر هم همان جا ایستاده بود و تکان نمی خورد. تا عصر همه نوع آوایی از داخل چاه بیرون آمد؛ .صدای ناله، صدای فحش، صدای جیغ، تضرع، التماس.
وقتی عصر پسر دوباره لب چاه نشست، سرش را توی سیاهی آن فرو کرد، و از ته سرش جیغ زد: «هوی ...» تا هیچ وقت دیگر صدایی از چاه در نیامد.





نوع مطلب : داستان های عاطفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 خرداد 1391
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:46 ق.ظ
If you want to improve your knowledge simply keep visiting
this site and be updated with the newest information posted here.
جمعه 17 شهریور 1396 01:27 ب.ظ
I just could not leave your site prior to suggesting that I actually loved the usual information an individual provide for your visitors?
Is going to be again often in order to check
up on new posts
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:25 ب.ظ
I've read a few just right stuff here. Certainly value bookmarking
for revisiting. I surprise how so much attempt you
place to create this kind of excellent informative web site.
چهارشنبه 14 تیر 1396 10:00 ب.ظ
I'm so happy to read this. This is the kind
of manual that needs to be given and not the accidental misinformation that's at the other blogs.
Appreciate your sharing this greatest doc.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:49 ق.ظ
Truly when someone doesn't be aware of after that its up to other viewers that
they will help, so here it takes place.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 01:50 ب.ظ
Ahaa, its pleasant conversation about this post here at this weblog, I have read all that, so now me also commenting
here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی