تبلیغات
----------داستانکده---------
گروه طراحی قالب من داستانکده داستانکده داستانکده داستانکده

نویسندگان
نظرسنجی
از کدام نوع داستان بیشتر خوشتان می آید؟











تقویم
مترجم
اشتباه دختر بچه

اولین اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورق‌‌های كتابش بود . بنابراین ما ـ من و زنم ـ قانونی وضع كردیم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار، چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانه‌ای اجرا شد؛ اگر چه گریه كردن‌ها و جیغ‌زدن‌های او از پشت در اعصاب‌خردكن بود.ما ـ من و زنم ‌ـ استدلال كردیم این بهایی است كه باید بپردازیم، یا دست‌كم، قسمتی از بهایی است كه باید بپردازیم .

اشتباه دختر بچه

اولین اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورق‌‌های كتابش بود . بنابراین ما ـ من و زنم ـ قانونی وضع كردیم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار، چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانه‌ای اجرا شد؛ اگر چه گریه كردن‌ها و جیغ‌زدن‌های او از پشت در اعصاب‌خردكن بود.ما ـ من و زنم ‌ـ استدلال كردیم این بهایی است كه باید بپردازیم، یا دست‌كم، قسمتی از بهایی است كه باید بپردازیم . اما بعد، همان‌طور كه مشت‌زدن‌های بچه به در بیش‌تر شد، او تصمیم گرفت دو صفحه از كتابش را در یك لحظه پاره كند . به این ترتیب باید هشت ساعت در اتاقش زندانی می‌شد؛ و به طور طبیعی، داد و فریاد‌ها و اعصاب‌خردكنی‌اش هم دو برابر می‌شد. دختربچه مصرانه می‌خواست به رفتارش ادامه بدهد. همان‌طور كه روزها می‌گذشت، یك بار كه بچه چهار صفحه از كتابی را پاره كرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی كرد با ایما و اشاره، در حالی كه غصه می‌خورد، پادرمیانی كند تا بچه زندانی نشود؛ اما من فكر كردم اگر قانونی وضع كردی باید روی آن ایستادگی و پافشاری كنی، وگرنه آن‌ها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از این عمل می‌گیرند.
بچه حدود پانزده یا شانزده ماه به همین منوال عمل كرد. بیش‌تر وقت‌ها، بعد از یك عالمه جیغ زدن به خواب می‌رفت، كه جای شكر داشت. اتاقش خیلی قشنگ بود؛ صدتایی عروسك داشت، با یك اسب چوبی متحرك و حیواناتی كه با پنبه پر شده بودند . خیلی از این چیزها مال این بود كه آدم با آن‌ها سرش را گرم كند . تازه، می‌توانست خودش را با پازل مشغول كند، كه هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده می‌كرد. با همه‌ی این‌ها، متاسفانه وقتی كه در را باز می‌كردیم، می‌دیدیم بازهم ورق كتاب‌ها را پاره كرده و به این خاطر، كاملا منصفانه و دقیق، ساعات جریمه بابت هر ورق را به جمع نهایی اضافه می‌كردیم.
اسم بچه "بورن دانسین" بود. ما ـ من و زنم ـ تكه كاغذهایی به رنگ شرابی، قرمز، سفید و آبی بهش دادیم تا سرگرم شود؛ حتا سعی كردیم به او یاد بدهیم چه طور می‌شود با آن‌ها چیزهای كاغذی درست كرد، اما فایده نداشت.دخترك واقعا ناقلا بود. گاهی كه به اتاق سر می‌زدیم ـ وقت‌هایی كه جریمه نداشت و آن جا نبود ـ كتاب‌های ولو شده روی كف اتاق را باز می‌كردیم.
در نگاه اول، از پهلو كه نگاه می‌كردی، چیزی نمی‌دیدی. كتاب عادی بود و وضع، فوق‌العاده و عالی به نظر می‌آمد؛ بیش‌‌تر كه دقت می‌كردی متوجه می‌شدی گوشه‌ی بعضی ورق‌ها پاره شده، بدون این‌كه خودِ صفحه كنده شده باشد. می‌شد خیلی راحت از این اتفاق ساده صرفنظر كرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همه‌ی ماجرا را بی‌اهمیت جلوه بدهد؛ یا حتا بدتر، به ما دهن‌كجی كند. تصمیم گرفتم تعداد این صفحه‌ها را هم جمع بزنم و تنبیه مقرر را اعمال كنم. زنم گفت شاید ما بیش از حد سختگیری كرده‌ایم و همین باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد‌ به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان كردم بچه باید یك عمر زندگی كند، مجبور است در جامعه با دیگران برخورد داشته باشد، در جامعه‌ای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانیم رودررویی با قوانین را، قاعده‌ی بازی را بهش یاد بدهیم، هیچ كاری برایش نكرده‌ایم. شخصیتش را نساخته‌ایم. همین باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه می‌شود.
طولانی‌ترین زمانی كه بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و این قضیه وقتی تمام شد كه زنم با دیلم، لنگه‌ی در را از لولا درآورد در حالی كه بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بیست و پنج ورق را پاره كرده بود. من لنگه‌ی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه كردم تا فقط وقتی باز شود كه یك كارت مغناطیسی در شكاف آن قرار بگیرد. كارت مغناطیسی را پیش خودم نگه داشتم. اما انگار مسائل اصلاح‌شدنی نیست.

بعد از پایان مدت جریمه، وقتی بچه از اتاق بیرون آمد، مثل گلوله‌ای كه از جهنم بیرون می‌پرد، به سوی نزدیك‌ترین كتاب دوید و شروع كرد مشت مشت ورق‌هایش را بكند. به طور میانگین، در هر ده ثانیه، سی و چهار ورق از كتاب روی كف اتاق می‌افتاد؛ به اضافه‌ی جلد آن كه وقتی روی زمین افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خیر ماه"ّ غصه‌ام شد. وقتی تعداد ورق‌هایی كه بچه در پنج دقیقه پاره كرد حساب كردم، معلوم شد او باید پنج ماه و بیست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در این صورت، رنگ‌ و رویش را از دست می‌داد و تا مدت‌ها نمی‌توانست به پارك برود. به نظرم ما، كم یا زیاد، با یك بحران اخلاقی روبه‌رو بودیم. من مسئله را با اعلام این كه پاره كردن كتاب‌ها كار درستی بوده حل كردم. علاوه بر این، اعلام كردم پاره كردن ورق كتاب‌ها در گذشته هم كار درستی بوده. برای پدر بودن همین كافی است؛ این كه بتوانی به‌موقع، مثل مهره‌ی شطرنج، جا به جا بشوی و تغییر موضع بدهی، با یك حركت طلایی.
حالا ما ـ من و بچه ـ با خوشحالی، پهلو به پهلوی هم، می‌نشینیم كف اتاق، صفحه‌ی كتاب‌ها را پاره می‌كنیم؛ وبعضی وقت‌ها، در خیابان كه راه می‌رویم، فقط محض خنده، شیشه‌ی جلو یك اتومبیل را با كمك هم خرد می كنیم.





نوع مطلب : داستان های عاطفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 خرداد 1391
شنبه 18 شهریور 1396 10:59 ق.ظ
Terrific article! This is the type of info
that are meant to be shared across the internet. Disgrace on the seek engines
for not positioning this post upper! Come on over and discuss with my site .
Thanks =)
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:56 ب.ظ
Hi there are using Wordpress for your site
platform? I'm new to the blog world but I'm trying to get started and create my own. Do
you require any coding expertise to make your own blog? Any help would be greatly appreciated!
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:29 ق.ظ
I've read some just right stuff here. Definitely worth bookmarking for revisiting.

I surprise how a lot attempt you set to create such a wonderful informative web site.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:00 ب.ظ
This website was... how do I say it? Relevant!! Finally I have found something which helped me.
Thanks a lot!
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:10 ب.ظ
Undeniably believe that which you said. Your favourite justification seemed to
be on the web the easiest factor to consider of. I say to you,
I definitely get annoyed while folks think about worries
that they just don't know about. You controlled to hit the nail upon the top as neatly as outlined out the whole thing without having side-effects ,
other folks could take a signal. Will likely
be back to get more. Thank you
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:46 ب.ظ
After I initially commented I seem to have clicked on the -Notify me when new comments are added- checkbox and now each time a comment is added I receive 4 emails with the same comment.
Is there a way you can remove me from that service?
Thanks a lot!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی