تبلیغات
----------داستانکده---------
گروه طراحی قالب من داستانکده داستانکده داستانکده داستانکده

نویسندگان
نظرسنجی
از کدام نوع داستان بیشتر خوشتان می آید؟











تقویم
مترجم
قسمت های من| میترا داور
________________________________________
او خواب است كه بلند می شوم .
از دو یا سه ساعت قبل از بیدار شدن ، مدام چراغ كوچك ساعتش را روشن می كند تا خواب نماند . بیدار می شود در حالی كه پتو را دور سرش پیچانده .
جسمم طبق ر وا ل هر روزه اش در ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه تو دست شویی در حال مسواك زدن است .
از خانه بیرون می روم ، اما بخش عمده ام را آن جا گذاشته ام ، بخش عمده ی من در خانه است ،

قسمت های من| میترا داور
________________________________________
او خواب است كه بلند می شوم .

از دو یا سه ساعت قبل از بیدار شدن ، مدام چراغ كوچك ساعتش را روشن می كند تا خواب نماند . بیدار می شود در حالی كه پتو را دور سرش پیچانده .

جسمم طبق ر وا ل هر روزه اش در ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه تو دست شویی در حال مسواك زدن است .

از خانه بیرون می روم ، اما بخش عمده ام را آن جا گذاشته ام ، بخش عمده ی من در خانه است ، تو فضای گرم آشپزخانه وقتی آفتاب از پرده می تابد روی شعله ی گاز . زیركتری روشن است و جزجز می سوزد . گلیم كوچكی روی زمین پهن است ، این جا ، همان جایی است كه من چند بار در روز می نشینم و چای گرم می نوشم .گاه می ایستم كنار پنجره ی تراس و به درخت های کاج بلند خانه ی همسایه نگاه می كنم .

افشین نزدیک همین اجاق در راستای نگاهم به خانه همسایه ها نگاه می كند . به نظرم درخت كاج را نگاه نمی كند چون فوری به لباسم اشاره می كند كه برای جلوی پنجره مناسب نیست . گاهی هم خانه ی همسایه ها را فراموش می كند , دود سیگار را حلقه حلقه در صورتم پخش می كند . بوی مردانه اش لحظاتی است كه این بدنه را چند لحظه منسجم می كند . خمیرش می كند خمیر گلی شكل .... از آن جایی كه زمان خیلی محدود است در زنده گی كارمندی, ما زود خودمان را از پشت پنجره و بخشی از زنده گی كنار می كشیم .


حالا بخشی از وجود مسواك زده و روپوش پوشیده ام با كفش و مقنعه ی تیره در حال رفتن است .

محل کارم نزدیک است . طوری که از همین جا می توانم پنجره اتاق کارم را ببینم ... گلدان شمعدانی پشت پنجره قد کشیده . .. گلدان های دیگر هم هستند . گل چایی ... حسن یوسف .


از جلوی آپارتمان همسایه روبه رویی مان می گذرم . شب گذشته آپارتمان شان غوغا بود ، از پشت پرده های توری می دیدم شان : دخترهای جوان كه با حركاتی ملایم و ظریف در حال رقص بودند ، رقص !

بخشی از بدنم با تردید نگاه می كرد ، رقص آیا حالا كلمه ای به دور از ذهن بود ؟

سال هاست با حیرت به بعضی از کلمات نگاه می كنم ، در چه شرایطی دست ها موزون می چرخد و بدن ؟


پشت میز اداری نشسته ام ..... ساعت مچی دستم زنگ می زند... پرده را کنار می زنم . پنجره اتاق خواب را می بینم و خیابان فرعی آپارتمان مان را .

الان بیتا باید از پله ها پائین بیاید . تا سی ثانیه دیگر سرویسش می رسد . سرویسش ایستاده ... بوق می زند . پس کجاست ؟ در باز می شود . ایستاده با مقنعه و لباس فرم . سوار سرویس می شود .

خوب است . امروز هم به موقع خودت را رساندی .


در را برای نیما قفل کرده ؟ اگر قفل نکرده باشد چی ؟ در را برای کسی باز نکند ؟ به اجاق گاز دست نزند ؟ به هوای دیدن من پای پنجره نایستد ... روی سرامیک آشپزخانه سر نخورد ؟

شاید خواب باشد . حتما خواب است .

حالا سرویس بیتا خیابان اصلی را گذرانده ... نزدیک آموزشگاه است ... بخش دیگرم در آشپزخانه پرسه می زند، چای گرم می نوشد و کتاب می خواند ، با غذایی که می پزد حرف می زند . کدو وقتی که سرخ می شود خودش به جلزو ولز می افتد . مرغ وقتی سرخ می شود جلزوولزش تمام می شود ... تمام آن ها سعی می کنند کمکم کنند تا شاید بتوانم خودم را پیش ببرم . خودم را توی آینه روی میز نگاه می کنم .... صورتم بیشتر از سنم در هم ریخته شده .چروک های نازک روی پیشانی ...... باید دقت کنم . تازه گی اعداد و ارقام را بیشتر اشتباه وارد لیست حسابداری می کنم ... زنی كه در آینه هست حتا نسبت به چند ماه پیش تغییر كرده . گاه تغییراتش آن قدر روزانه است كه نمی شناسمش . تازه گی موقع حرف زدن چشم هایش را می بندد. احتمالا نور آزارش می دهد و یا صدا ... و یا شاید چشم هایش را می بندد تاچند لحظه بخوابد...


مقنعه اش را مرتب می كند پشت میز ...


او بیشتر اوقات در صفحه ی سررسیدش خرج های روزانه را می نویسد . آخر هر ماه دفترچه های قسط را مرتب می کند تا روز پنج شنبه تمام آن ها را پرداخت کند . . . نمی تواند دخل و خرج را جمع کند .... گاه بی چاره گی را از اخم ابرویش می فهمم . این زن فقط هم مسیر با آنچه پیش می رود ‚ می رود . زمان بسیار كوتاهی‚ آن هم زمانی كه عادت می شود می خواهد از تمام قوانین بگریزد . مثلا صبح به جای ورود به سالن حسابداری به جای دیگری برود . جایی که به واقع هم نمی داند کجاست اما می داند سالن حسابداری نباید باشد . می داند رقم ها و حساب ها علی رغم دقیق بودن شان هیچ کدام شان واقعیت ندارند . این زن مطرود را بیشتر اوقات حذف می كنم . . .


بخشی را نباید بنویسم . گمانم دو بخش از وجودم را . دو بخشی كه نه تنها خارج از مكان و زمان نیست ، بلكه دقیقا فیزیكی است و مدام در خانه و یا بیرون قد علم می كند ، این بخش برای به تعادل رساندن هورمون های استروژن و پروژسترون در تلاش است . این بخش از وجودم كه شاید هم بسیار مهم باشد طی مطالعات اینترنتی متوجه شده بیشترین عملکرد های ما به میزان و تعداد هورمون ها ی استروژن و پروژسترون در بدن بسته گی دارد . به عنوان مثال وقتی میزان پروژسترون یك موش ماده از وضعیت عادی آن كمتر باشد افسرده گی به سراغش می آید ویا حس بویایی اش را از دست می دهد . افشین مدام در حال تذكر دادن به این بخش از وجودم است .... مادر وپدرم و رئیسم هم همین طور ... این زن گاهی این قدر از من دور می شود كه در آینه هم نگاهش نمی كنم...او مادر است ویا همسر و یا كارمندی كه ساعت ورود و خروج را خوب فهمیده .این زن بیشتر اوقات درگیر زمان است و آنچه به آن نرسیده .

... دیشب توی مرده شورخانه آن زن را شسته بودند . ایستاده بود با چادر سیاهی كه سرش بود . .. بدنم پیدا بود . لایه ی نازك مو پایم را تا نزدیكی ساق پوشانده بود . توی مرده شور خانه حتما مادرم بدنم را دیده بود و این ناراحتم می كرد . بعد فكر كردم احتمالا جنازه را فقط مادرم دیده و این نمی بایست زیاد مهم باشد. زن های دیگر هم كه باشند احتمالا فراموش می كنند. خودم هم جنازه های زیادی دیده بودم در این سال ها ... شاید همین بود كه مرگ ریشه كرده بود درا نگشت هایم ونمی توانستند برقصند .... گردنم درد می كند . انگار تیر می كشد . نگرانم و نگرانی ام شبیه ... شبیه چیزی است كه نمی دانم چیست . برزخ است شاید ... یا شاید شبیه چیزی كه نفس نمی كشد و یا تند وبدبو نفس می كشد و یا مگس بزرگی كه بی دلیل وزوز می كند ...


بخشی از این بدنه در خودش جمع شده ، در خودش فرو رفته ، با حركتی چرخشی و حلزون وار به درون شكمش خزیده ، كوچك و كوچك تر شده ....او پیرزن درون من است . آن جا خوابیده است ... بوی ترشك می دهد و عرق ... او گوشش خوب نمی شنود . از چهره در حال تمسخر دیگران می فهمد که باز کلمات را اشتباه فهمیده . بو را هم حس نمی کند . گاه از خنده ی نوه هایش می فهمد که باز صدا درکرده است و یا بوی بدی از بدنش خارج شده ... این زن از حرکت کردن می ترسد . چون ممکن است استخوان هایش بشکند . . . نتیجه هایش از موهای سفید و دندان های شکسته اش می ترسند . همین است که جیغ می کشند . کنترل ادرار ندارد . می شنود که همه ی آن ها می گویند باز لج بازی کرد . پرستارش کتکش می زند : باز خودتو کثیف کردی .

گاه خنده اش می گیرد . به فکر فرو می رود . می تواند تمام این کثیفی های را با دستش هم بزند . بعد به صورتش بمالد چون حالا نه بو را حس می کند نه طعم غذاها را . او تکه گوشتی است که پرستار مدام به دهانش قرص می ریزد . این قرصو که بخوری دیگه ا لکی نمی شاشی ! این قرصو که بخوری شکمت کار نمی کنه . پدرمون هم الان همین جوری یه . دست وپاها شم بستیم . بی خود راه می افتاد آشغال دهنش می گذاشت . الان یه جا نشسته . آخه آلزایمر گرفته . الکی می ره بیرون آبروی مارو می بره . چرت وپرت می گه . از یه زنی می گه که دوستش داشته . آدم که نود سالش می شه باید قبول کنه که ... دیگه چی ؟ تمومه . دیگه چی ؟ تمومه !


همه ی این ها هستند و زن های دیگری که رسوب شده اند در من ... زن های شادی که بودند اما بی دلیل درباره شان نمی نویسم ... گمانم درباره ی بوی عطر ها هم نخواهم نوشت . درباره ی عطر هایی که روی میزآرایشم هستند و از اینکه ... این ها وجود پاره پاره منند كه در شهر سرگردانند...




نوع مطلب : داستان های عاطفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 تیر 1391
سه شنبه 28 شهریور 1396 06:13 ق.ظ
I'm not sure where you are getting your info, but great topic.

I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for great information I was looking for this
info for my mission.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:43 ب.ظ
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this piece of writing i thought i could also make comment due to this good article.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 06:51 ق.ظ
Hey there, You've done an excellent job.
I will definitely digg it and personally suggest to my friends.
I'm sure they will be benefited from this site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی