تبلیغات
----------داستانکده---------
گروه طراحی قالب من داستانکده داستانکده داستانکده داستانکده

نویسندگان
نظرسنجی
از کدام نوع داستان بیشتر خوشتان می آید؟











تقویم
مترجم
بهرام صادقی
قریب الوقوع
مداركی كه من از دوست جوانم آقای « محسن فلان » دارم اندك اما قابل استفاده است ، ولی به همان نسبت بدبختانه شعور من نیز ناقص و مغشوش است چون نمی دانم چگونه از این مدارك ممكن است استفاده كرد . نكته اینجا است كه من در باره ی آینده ی محسن فلان نظر روشنی ندارم . آیا ترقی خواهد كرد ؟ مهندس خوبی خواهد شد ؟ به وزرات خواهد رسید ؟ پول فراوان و آشنایان متنفذی گرد خواهد آورد یا نه ؟ نمی توانم حدس بزنم . خود بنده چه خواهم شد ؟ پزشك خوبی ، وكیل گردن كلفتی ، مقاطعه كار فعالی و یا لااقل هیچكاره ی همه كاره ای ؟ متأسفانه به خوبی حدس می زنم كه هیچ نخواهم شد . حداكثر در ده دورافتاده ای پزشك بهداری می شوم یا در شهر بزرگی منشی بانكی كه به زودی ورشكست خواهد شد … پس باید دید محسن عزیز به كجا می رسد ، آن هم نه برای اینكه وبال گردنش بشویم و از دسترنجش استفاده ی نامشروع ببریم ، تنها برای اینكه اذیتش كنیم و رو در رو به اثبات برسانیم كه بر خلاف آنچه پیش از این معتقد بوده عمل كرده است . آن وقت فكر می كنید مدرك ذیل كافی نباشد ؟ آن را دو سال پیش ، یعنی درست هنگامی كه بیست ساله بوده است ، با خط خود نوشته و به من داده است :a

بهرام صادقی

قریب الوقوع


مداركی كه من از دوست جوانم آقای « محسن فلان » دارم اندك اما قابل استفاده است ، ولی به همان نسبت بدبختانه شعور من نیز ناقص و مغشوش است چون نمی دانم چگونه از این مدارك ممكن است استفاده كرد . نكته اینجا است كه من در باره ی آینده ی محسن فلان نظر روشنی ندارم . آیا ترقی خواهد كرد ؟ مهندس خوبی خواهد شد ؟ به وزرات خواهد رسید ؟ پول فراوان و آشنایان متنفذی گرد خواهد آورد یا نه ؟ نمی توانم حدس بزنم . خود بنده چه خواهم شد ؟ پزشك خوبی ، وكیل گردن كلفتی ، مقاطعه كار فعالی و یا لااقل هیچكاره ی همه كاره ای ؟ متأسفانه به خوبی حدس می زنم كه هیچ نخواهم شد . حداكثر در ده دورافتاده ای پزشك بهداری می شوم یا در شهر بزرگی منشی بانكی كه به زودی ورشكست خواهد شد … پس باید دید محسن عزیز به كجا می رسد ، آن هم نه برای اینكه وبال گردنش بشویم و از دسترنجش استفاده ی نامشروع ببریم ، تنها برای اینكه اذیتش كنیم و رو در رو به اثبات برسانیم كه بر خلاف آنچه پیش از این معتقد بوده عمل كرده است . آن وقت فكر می كنید مدرك ذیل كافی نباشد ؟ آن را دو سال پیش ، یعنی درست هنگامی كه بیست ساله بوده است ، با خط خود نوشته و به من داده است :

« اینجانب محسن فلان به دوستم آقای فلانی اطمینان می دهم كه تا آخر عمر ازدواج نكرده با هر عاملی كه بخواهد مرا وادار به این كار بكند مبارزه كنم . اگر جز این رفتار كردم پست ریاكار بی همه چیز هستم . صیغه مجاز است .»

ولی خیلی بامزه است كه بیست سال دیگر ، در یك روز سرد بارانی كه همه چیز شاعرانه و خاكستری رنگ است و دود از دودكش ها بالا می رود و بخار از دهن ها بیرون می آید ، من خسته و تنها و خاك آلود از ده وارد شهر شوم . پالتو مندرس و فقیرانه ام را پوشیده ام . یقه اش را بالا زده ام ، قوز كرده ام ، كیف كاركرده ی طبابتم را به دستی گرفته ام و دست دیگرم را در جیب شلوارم كرده ام . موهایم سفید و پیشانیم پر از چین شده است ، در چشم هایم هیچ چیز خوانده نمی شود ، نه امید و نه نومیدی ، نه رنج و نه شادی … شهر زیباست ، من از این زیبائی به هیجان می آیم . چقدر تغییر كرده است ! چقدر بزرگ شده است ! پس از پانزده شانزده سال از ده كثیف فراموش شده ای برگشته ام ، آه ، خداوندا ، چه تفاوتی ! راز این عظمت در كجاست ؟ عمارت های بلند و زنان خوشگل و خیابان های تمیز … نه ، نه ، من وحشی ام ، من فراموش شده ام ، من از دنیای دیگرم ، باید به محل كارم برگردم ، آنجا كه جز كثافت و بدبختی و فقر و بیماری چیز دیگری نیست ، آنجا كه هفته ها باید در انتظار پست بود ، آنجا كه برف می تواند تو را از دنیا جدا كند . تصمیم می گیرم برگردم . خیلی مضحك است كه با این وضع خراب به سراغ دوست دیرینم آقای محسن فلان بروم . ولی زیبائی ها ، باران شاعرانه و تصور اتاق مجلل و گرم رفیقم مرا به پیش می راند . پس از اینكه سراغ می گیرم زنگ خانه ی او را می فشارم . زن زیبایش در را باز می كند . پس اینطور ؟ چه زن شكموئی ! با بی ادبی همچنان پرتقال می خورد . دوستم پیژامه پوشیده است و با تفنن به من نگاه می كند . من راست می ایستم و به او كه خیلی چاق شده و شكمش جلو آمده و صورتش فربهی قرمز رنگ و ابلهانه ای به خود گرفته است رو می كنم :

ــ پست ! ریاكار ! بی همه چیز !

به ده برمی گردم .

مدرك دوم را من از او دزدیده ام . خیلی خوب … ولی لااقل همین اقرار معصومانه تبرئه ام نمی كند ؟ صبح یك روز جمعه ی آذرماه بود . من كه شب ساعت هشت به خواب رفته بودم نزدیك ظهر بیدار شدم و بی آنكه دست و رویم را بشویم به خانه ی او رفتم . چون حتی به اندازه ی كرایه ی اتوبوس هم پول نداشتم پیاده رفتم و از این حسن تصادف برای تنظیم افكار احمقانه ام استفاده كردم ، افكاری كه همیشه در مواقع بی پولی به امثال من دست می دهد : مثلاْ ترجیح می دادم كه یك رادیوگرام مبله بخرم تا اینكه یك رادیوی كوچولوی ارزان قیمت به اضافه ی یك گرامافون كاركرده ی صدتومانی ؛ برای ناهار ظهر هم بهتر این بود كه چلوكباب سلطانی می خوردم چون به اشرافیت نزدیك تر می بود ، هرچند كه یك ساندویچ بزرگ مرغ ، با آن طول دلپذیرش كه آدم را به یاد راه آهن سیبری می انداخت ، به نوبه ی خود جالب و اشراف مآبانه بود و برای رفتن به سینما البته تاكسی می نشستم …

وقتی به خانه ی محسن رسیدم نزدیك بود سكته كنم . چیزهائی می دیدم كه كاملاْ بر خلاف انتظارم بود : اول اینكه محسن بیدار شده بود ، و مهمتر از آن ، صورتش را تراشیده بود و سرش را به دقت شانه زده بود ، رختخوابش جمع شده بود و كتاب هایش منظم بود ، اتاق پاكیزه و جارو زده و همه چیز درخشان … معهذا من می دانستم كه در پس این جلال و عظمت ظاهری جیب های خالی و شكم گرسنه و قروض فراوان نهفته است . حرفی نزدیم . وقتی او برای تهیه ی نان و پنیر معهود كه از نان خالی به اشرافیت نزدیك تر بود بیرون رفت من دیوانه وار چمدان هایش را كاویدم . گذشته از اینكه این عادت رذیلانه در من به صورت مرض درآمده بود ، می خواستم به نحوی راز این نظم و ترتیب و فعالیت بی سابقه و مافوق قدرت بشری را بیابم . آن را در زیر لباس های زیر تمیزش یافتم و در جیبم پنهان كردم . مدرك شماره دو :

« مدت هاست كه زندگی من بدون هیچگونه كوشش و نتیجه ی ثمربخشی می گذرد . مدت هاست كه من بعضی صفات خوبم را كه جزو شخصیت و خمیره ام بوده است از دست داده ام . اراده و اعتماد به نفس و امیدم را از كف نهاده ام ، تنبلی كشنده ای گریبانم را گرفته است و به سوی بیماری روحی دردناك و معلومی رهبریم می كند . مدت هاست كه بدون هیچ هدف و مقصودی ، ولو نامقدس ، زندگی كرده ام . من فرصت های گران بهائی را كه ممكن بود برای كسب قدرت های تازه ی روحی و معنوی مورد استفاده قرار بدهم به هیچ شمرده ام و بدبختانه قدرت های روحی و معنوی سابقم را نیز به تدریج از چنگ می دهم . برای رفع این خلاء تأسف آور ، از امروز كه ساعت ده صبح جمعه ی پانزدهم آذرماه هزار و سیصد و فلان است رسماْ و كتباْ در برابر وجدان خودم تعهد می كنم و به شرف و انسانیت سوگند می خورم كه از همین لحظه ، بلافاصله خودم را عوض كنم . برای این منظور من باید در نظر داشته باشم كه هدف اصلی و اساسی من در زندگی مهندسی و تأمین معاش احمقانه یا عاقلانه ای نیست ، بلكه تحقق بخشیدن به آرمان های بزرگی است كه به آنها ایمان دارم و با بینش واقعی آنها را پذیرفته ام . رشته ی مهندسی فقط وسیله ای است كه با آن می توانم زندگی معمولی و مناسبی را ادامه بدهم و در عوض فرصت داشته باشم كه به هدفم نزدیك تر شوم . آرمان های من چیست ؟ ــ ایران باید آزاد و آباد گردد ، دهقان ها و كارگران از بی نوائی و بدبختی نجات یابند و به زندگی سعادتمند و عادلانه ای برسند ، و از همین قبیل . من باید گذشته ی پر افتخار خود را همیشه به یاد داشته باشم ، سال های زندان و تبعیدم را فراموش نكنم و مهمتر از همه با یأس جانكاه و وحشتناكی كه مدت هاست در وجودم رخنه كرده است و با این بی قیدی و تنبلی و افكار مالیخولیائی مبارزه كنم . از آن گذشته ، یك روز ، حتی یك روز را هم بدون كینه ورزیدن به كسانی كه من و دیگران را به این روز انداخته اند نگذرانم . از امروز همه چیز در این چند كلمه خلاصه می شود : محسن ! تو جوانی ! تو وظایفی در قبال خودت و نسلت و آرمانت به عهده داری ، عوض شو ! »

با وجود این ، ارزش این سند گرانبها ، كه در تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی جوانان ایرانی به یادگار خواهد ماند ، از فردای آن روز جمعه خود به خود پائین آمد ، زیرا زندگی محسن همچنان به همان منوال و اگر راست بگویم بدتر و تأثرانگیزتر ادامه یافت . اما تصدیق كنید كه همین سند بی ارزش ما باز هم می تواند در یك بعد از ظهر گرم تابستان سال های آینده ، به منزله ی سلاحی مؤثر در دست های ناتوان من قرار بگیرد ، منی كه پرده ها را بالا می زنم و محكوم می كنم …

روز غم انگیزی است . من خسته و كوفته از بانك ورشكسته برگشته ام . آنها حتی آخرین حقوقم را هم نداده اند . می دانید چه شده است ؟ شعور ناقص و ابتدائی من همانگونه عمل كرد كه شعور كامل و حسابگر مردمی كه سهام این بانك را خریدند : یعنی همه معتقد شدیم كه مؤسسان محترم آدم های راستگوی محترمی هستند و نتیجه این بود كه بانكی به وجود آمد و من هم مثل چند تن دیگر در آنجا با حقوق ناكافی استخدام شدم . تنها به این دلخوش بودم كه گاهی دربان بانك مرا دكتر می خواند و از این كه به این شغل حقیر راضی بودم تحسینم می كرد . اما یا مؤسسان شارلاتان های وقیحی بودند و یا به نظر می رسید كه اوضاع اقتصادی به سرعت رو به وخامت می رود : همه چیز به هم خورد و حتی این شغل حقیر هم سایه ی مباركش را از سر من برچید . باز مثل اول شدیم . سال ها بود كه فارغ التحصیل شده بودیم و زندگی را به بطالت می گذراندیم و از آنجا كه یك نوع بی قیدی جاهل مآبانه كه همه چیز دنیا را به هیچ می گرفت كم كم در وجودمان زائیده شده بود خودمان را به تقلید جاهل ها ، به جای « من » ، « ما » می گفتیم . خلاصه ، مسأله این بود كه به هیچ وجه نمی توانستیم طبابت كنیم و كوشش ها و تلاش های مذبوحانه مان در این زمینه بی ثمر می ماند . علت این بود كه چند محظور در كار ما بود : اول اینكه پس از یك ربع یا حداكثر بیست دقیقه خسته می شدیم و در مطب احتمالی را می بستیم ، دوم اینكه هیچ تفاهمی با مریض ها نداشتیم و نسبت به حال و سرنوشت آنها نگران و علاقمند نبودیم ، یعنی برایمان فرق نمی كرد كه یارو چه مرضی دارد ، حاد است یا مزمن ، عفونی است یا داخلی و غیره ، رنج می كشد یا نمی كشد و تبش چند درجه است ، می خواستیم سر به تن هیچكدامشان نباشد . این بود كه طبق عادت با حوصله به حرف های بیمار گوش می دادیم كه شب تا صبح نخوابیده و سرش مثل آسیاب سنگین شده و صبح مزاجش عمل نكرده و تبش بالا رفته است . اما بعد می زدیم زیر خنده و می گفتیم : « خوب ، خوب ، بد نیست ، ببینید خانم » و یا اگر مرد بود « ببینید آقا : شما اصولاْ چرا می خواهید معالجه كنید ؟ به چه دردتان می خورد ؟ فرض كردیم بنده چند آمپول ریز و درشت به شما زدم كه تبتان پائین بیاید ، چند بسته ی گَرد هم برایتان نوشتم كه سرتان سبك بشود ، چند تا قرص برای رفع یبوست ــ یا برعكس برای ایجاد یبوست ــ و مقداری هم شربت كه خوب بخوابید ، دست آخر چه ؟ شما باید فكر اساسی بكنید . یعنی باید جداْ تصمیم آخرتان را بگیرید . از دو حال خارج نیست : یا می خواهید زنده باشید كه بدبختانه نیرویش را ندارید ، چون كبد و قلب و ریه و همه جایتان خراب است و با همین وضع كجدار و مریز تا آخر عمر دست به گریبانید و یا اینكه می خواهید زودتر راحت شوید و فلسفه تان این است كه خودتان را بكشید ، در آن صورت من به شما تبریك می گویم و واقع بینی تان را می ستایم و می توانم راهنمائیتان كنم » .

به این ترتیب بود كه كار ما به كسادی كشید و چون اهل زد و بندهای سیاسی و قمارهای شبانه و خرید و فروش زمین و ساخت و پاخت با داروخانه ها و نمایندگی های داروئی هم نبودیم پاك آسمان جل شدیم . بله ، این را می گفتم كه وقتی بانك ورشكست شد و ما سرافكنده بیرون آمدیم ، بعد از ظهر گرمی بود . اول به قهوه خانه ای كه غذای كم خرج و كم حجم و كم قوت دارد رفتیم و ناهار مجللی خوردیم و رویش قلیان كشیدیم و به قهوه چی عزیز و خوش قلبی كه با نوسانات جیب ما به خوبی آشنایی و عادت دارد مقداری مقروض شدیم و با یك نوع احساس گرم عاشقانه و در عین حال لطیف بیرون آمدیم . متأسفانه این احساس گرم عاشقانه خیلی زود رو به اولین لحظات گرمازدگی می رفت . به ناچار از زیر سایه ی درختان عبور می كردیم ، یكتا پیراهن و یخه ی باز . راستش این است كه پیراهنمان تمیز و درخور یك انسان متمدن نبود ، اما ما خجالت نمی كشیدیم . گاه دهشاهی می دادیم و آب یخ می خوردیم . خوب ، چه كار كنیم ؟ تمام این چیزها دلمان را به هم می زد ، این خیابان های آشنا و این عمارات بلند سربه فلك كشیده و این مردم احمق و راضی و خوشبخت همیشگی … آن وقت به یاد ییلاق های اشرافی دوردست افتادیم . ای كاش در دهی زندگی می كردم ! در یك ده دور كه همه چیزش طبیعی و حقیقی است ! بعد آنجا به مردم محروم وطنم خدمت بكنم ، از دردهایشان بكاهم و رنج هایشان را تخفیف بدهم … ولی من به این چیزها اعتقاد نداشتم ، نه در گذشته و نه اكنون و نه در آینده . یك دفعه به فكرم رسید كه بروم به مهندس محسن فلان سری بزنم . حقیقت این است كه ما او را خیلی وقت بود كه نمی دیدیم . آدم كله گنده ای شده بود ، عنوانی و مقامی به دست آورده بود و به چرخیدن چرخ ها یاری می رساند .آهی كشیدیم و در دلمان گفتیم : چطور عوض شد . كاغذی را كه سال ها پیش از چمدانش دزدیده بودیم برداشتیم ، در جیب گذاشتیم و به سراغش رفتیم . با هم روبوسی كردیم . از شدت مشغله سرش را هم نمی توانست بخاراند . تمام وقتش گرفته بود : رئیس افتخاری كارگران معیل سراسر ایران و منشی باشگاه دهقانان مجرد و میهن پرست شده بود . ساعت پنج بعد از ظهر در جشن انجمن و ساعت شش در مجلس تذكر مرحوم فلان و ساعت هفت و نیم در روضه خوانی سالیانه ی بازاریان و ساعت هشت و ربع در كلوب روشنفكران و ساعت نه و بیست دقیقه در كانون بانوان مسن و ساعت ده و ده دقیقه در مصاحبه ی تلویزیونی رنگی و ساعت ده و نیم در مصاحبه ی تلویزیونی سیاه و سفید و ساعت یازده در جلسه ی هفتگی خبرنگاران خارجی و ساعت دوازده و پنج دقیقه در شب نشینی مجللی به نفع حیوانات بیمار و ساعت یك بعد از نیمه شب در كانون بانوان جوان و ساعت یك و نیم در اتحادیه ی گرمابه داران و ساعت دو و نیم الی سه با طبیب خانوادگی قرار داشت . ما دود از كله مان بالا رفت . خوشبختانه آن وقت ساعت چهار بعد از ظهر بود و یك ساعت می توانستیم با هم باشیم . رویش را به من كرد . با لحن شیرین سال های پیش گفت :

ــ خوب ، فلانی ، دیوانه ، هنوز می پلكی ؟

ما در این لحن هیچ صمیمیت قلبی را احساس نكردیم ، خیلی سیاستمدارانه بود . جواب دادیم :

ــ دیوانه خودتی و هفت جدت ، اما راستی ما به گردت هم نرسیدیم .

او گفت :

ــ یادت هست چه روزهائی را گرسنه گذراندیم ؟ تخمه می شكستیم ، عرق و كله پاچه می خوردیم كه سینه مان را جلا بدهد . سینماهای ارزان قیمت می رفتیم و از بس شلوغ بود چیزی نمی دیدیم . تا اواخر ماه از این و آن قرض می كردیم و بعد از اول ماه كه تازه برایمان پول رسیده بود قرض ها را می دادیم . همیشه یا می گرفتیم یا می دادیم . پول عزیز در جیب های معصوممان در گردش بود .

ما گفتیم :

ــ خیلی چیزها یادمان هست ، ولی راستی دهقانان و كارگرها در چه حالی هستند ؟ فكر می كنم آرمان های بزرگ بشری تو پدر بدبختشان را درآورده باشد …

و چون تحریك و عصبانی شده بودیم مدرك رسمی را درآوردیم ، نشان دادیم و با لحن شماتت باری گفتیم :

ــ این را چه می گوئی ؟ پس چه شد ؟ آن كینه ها كجا رفت ؟ تو هم تسلیم شدی ؟

او خیلی خجالت كشید و حتی در چشم هایش اشك برق زد ، معهذا خیلی دوستانه و به خود مطمئن به من نصیحت كرد :

ــ فلانی عزیزم ، تو غافلی ، تو ول معطلی ، از هر نظر كه فكر بكنی كار من صحیح و منطقی است . از چه راه دیگر می شود مبارزه كرد ؟ همه ی راه ها بسته است و از آن گذشته هر روز باید یك جور مبارزه كرد ، با در نظر گرفتن امكانات و شرایط . امروز اگر هر كس به نوبه ی خود بكوشد كه در فكر تأمین زندگیش باشد و در این نهضت بزرگی كه برای ترقی و آبادانی كشور و سعادتمند كردن هموطنان ایجاد شده است نقش مثبتی ایفا كند نانش توی روغن است . و تازه چه لزومی دارد كه دلت به حال كارگرها و دهقان ها بسوزد ؟ اكنون بهتر از هر وقت هستند ، می دانی ؟ مسأله بر سر لیاقت و قابلیت است : هر كس لیاقتش را دارد بیاید جلو و هر كس به افكار منفی و احمقانه دچار است برود بمیرد . امروز باید زندگی خوب داشت ، باید در همه چیز به اشرافیت نزدیك شد . آرمان های بشری مطالب تهوع آور و خسته كننده ای است كه نه تلویزیون می شود و نه اتومبیل و نه مسافرت علمی یا غیرعلمی به خارجه …

ما به روی زمین تف كردیم و نوشته ی سابقش را به صورتش زدیم و بیرون آمدیم .

و آن روز بود كه من آن نوشته را گم كردم و مداركم كه معدود بود ، معدودتر شد . در این میان ، نوشته ی سوم را شش ماه پیش به اتفاق هم نوشتیم . یك صبح شنبه بود و ما هر كدام می بایست سر كارمان برویم . نمی دانم با خوشحالی بگویم یا با تأسف اظهار كنم كه این روزها ما هر دو سال آخر تحصیلمان را می گذرانیم . محسن ، آن روز آرایشگاه داشت و من هم كلاسی كه در آن حاضر و غایب می كردند . مسأله حیاتی بود و می بایست حتماْ حاضر شد . با وجود این طبق معمول در خیابان ها پرسه می زدیم و به طور اتفاقی ، پس از یك ماه كه از هم بی خبر بودیم ، در صف سینما به هم برخوردیم . نه ملامت كردیم و نه تعجب . محسن پیش آمد و خوشحال گفت :

ــ فلانی ، بیا به اتفاق هم تصمیم بگیریم .

من حیرت كردم كه چه تصمیمی باید گرفت . حتماْ باید عوض شد ، یا از فردا صبح درس خواند و یا سر كلاس رفت و یا از پس فردا ولگردی را كنار گذاشت و یا از روز شنبه ی آینده بودجه را متعادل كرد . تصمیم هائی بود كه سال ها می گرفتیم ! اما به هر صورت محسن بیش از آن خوشحال بود كه بتوانم با او مخالفت كنم . روزها را شمرد و نوشت و تاریخشان را جلوشان گذاشت و مرا با نگاه فاتحانه ای برانداز كرد . من هم تصدیق كردم ــ سعادتی بود كه به این زودی ها دست نمی داد : روز شنبه ی آینده روز اول ماه بود ! چه فرصت گرانبهائی برای خوب شدن ! من خودم را آماده كردم كه حرف های همیشگی او را بار دیگر بشنوم :

ــ نگاه كن ، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه ای شروع به یك كار مثبت بكند چه اندازه دردناك و در عین حال نفرت بار است . اصلاْ مسخره نیست ؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه ، من كه گمان نمی كنم كسی در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند كاری از پیش ببرد . همیشه باید صبح شنبه اول وقت شروع كرد . ولی خودت می دانی و تجربه كرده ای كه این بدبختی اغلب اتفاق می افتد كه شنبه ها روزهای آخر ماه هستند . مثلاْ بیست و هشتم و یا حتی بیست و چهارم … چگونه ممكن است ؟ چگونه ممكن است از اواخر ماه شروع به فعالیت كنیم ؟ تصورش برای من غم انگیز است .

من اگرچه مدت ها بود كه به این بازی بی علاقه شده بودم و به تازگی از سوزاندن یك دسته برنامه های جور و واجور فراغت یافته بودم كه به مناسبت درباره ی هر مطلبی از كارهای مثبت گرفته تا منفی ( از جمله چیدن ناخن ) تنظیم شده بود ، و دیگر حتی شنبه ای هم كه مثلاْ اول فروردین سال جدید بود نمی توانست قلقلكم بدهد ، معهذا در شادی او شریك شدم . محسن گفت :

ــ من می خواهم در حضور تو سوگندنامه ی تاریخ دار و مؤكدی در دو نسخه ترتیب بدهم كه یكی از آن دو را تو برداری و فكر می كنم تنها راه جلوگیری از بدبختی های وحشتناك احتمالی و ایجاد روح تازه ای در كالبد نحیفم همین باشد .

روی صندلی های نرم و لوكس سینما نشستیم و من قلم به دست گرفتم . دور و برمان دخترها و زن های زیبا با دوستان و همراهان سعادتمندشان می خندیدند و از شام و شادی شب پیش سخن می گفتند . محسن ، سرشار از اعتماد به نفس و ایمان واقعی ، مواد سوگندنامه را دیكته كرد :

« به همان یك ذره شرافت و انسانیتی كه در وجودم باقی مانده … خیلی خوب ، حوصله اش را ندارم … به یك چیزی ، خدا كه نه ، دوستی هم كه احمقانه است ، آینده هم زیاد درخشان نیست . عشق ؟ مهم نیست ما یك دختره ی دیوانه ای را دوست می داریم ، یعنی مدتی است به خودمان وانمود می كنیم كه دوست می داریم ، به همان عشق پاك و آسمانی سوگند كه این جانب محسن فلان از روز شنبه اول دی ماه به مواد ذیل عمل كرده وفادار خواهم بود :

1- ترك اعتیادات مضر از قبیل سیگار و مشروب و قلیان و احیاناْ مواد مخدر .

2- تقویت جسمی به وسیله ی خوردن صبحانه و مواد مقوی و مغذی و تزریق آمپول های ویتامینی كه دوستم دكتر فلان تجویز خواهد كرد .

3- اجرای كامل برنامه ی تحصیلی در سال آخر ، از قبیل حضور در كلاس ها و مطالعه ی دروس روز قبل و روز بعد .

4- از پرگوئی و گفتن لاطائلات كه وزنم را در بین رفقا و اقوام پائین آورده خودداری می كنم .

5- عادت كثیفِ كندن ریش چانه ام را در مواقع بیكاری ترك می كنم ، چون باعث می شود كه كوسه به نظر بیایم . فكر می كنم اصلاح مرتب همه روزه تنها راه علاج باشد .

6- اهتمام در نظافت .

7- ورزش سوئدی .

8- تكلیفم را با این دختره ی دیوانه ی صاحبخانه روشن خواهم كرد ، چون بعید نیست روزی واقعاْ عاشقش شوم .

9- سعی می كنم صبح ها با خداوند راز و نیاز كرده و به او ایمان بیاورم .

۱۰- از تفكر درباره ی مسائل سیاسی و اجتماعی به كلی خودداری می كنم چون هیچ فایده ای ندارد و از آن گذشته وجود من پس از این برای این كارها مفید نیست . چقدر خوب شد كه آن فكرهای احمقانه را از سرم بیرون كردم .

11- سعی می كنم مهندس خوبی شوم و سال آینده كه وارد اجتماع شدم به خودم و خانواده ی مردم فایده برسانم ، خلاصه مرد فعال و عجیب و غریبی می شوم .

۱۲- فكر خودكشی را كه تازگی ها به سرم زده برای همیشه از محوطه ی دماغم بیرون می كنم .

۱۳- در صورتی كه به این اعمال مبادرت نكردم دوستم فلان حق دارد مرا خوار كند و هرچه خواست انجام بدهد . »

اما به من اجازه ندهید كه نسخه ی دوم این سوگندنامه را كه دوستم به عنوان پشتوانه ی فعالیتش به من بخشید بردارم و باز مثل سابق دور كوچه ها راه بیفتم ، سرمای زمستان و گرمای تابستان را تحمل كنم ، از این و آن سراغ مهندس جوان و كم تجربه ای را كه تازه وارد اجتماع شده است بگیرم ، اگر در كارگاهی است یا در اداره ای یا بر سر ساختمانی یا پشت ماشینی یا در حاشیه ی خیابانی ، مزاحمش شوم و ببینم كه آیا ورزشكار و خداپرست و نظیف و ریش دار و كم سخن و اهل زندگی خانوادگی و فعالیت ثمربخش شده است یا نه … زیرا ، بله ، همین امروز با پست شهری كاغذی برایم داده است و من اكنون كه شب ، دیروقت است كار دیگری ندارم و نمی توانم بكنم جز آنكه آن را بخوانم :


« فلان عزیزم ،

مرا می بخشی از اینكه بدون مقدمه و احوال پرسی و از این قبیل و آن هم به این طرز عجیب برایت نامه می نویسم . لابد برای تو كه سال هاست به وسواس دیوانگی دچاری و تصور می كنی بیماری روحی نامعلومی داری این چیزها عجیب و ناراحت كننده نیست . لحن من هر طور باشد در صداقتم شك مكن . من ادیب نیستم كه جمله های قشنگ ببافم ، اما تو می دانی كه روزگاری میل و شوق ادیب شدن در من بود كه آن را هم مثل خیلی چیزهای دیگر در وجود خودم كشتم . چون در این روزگار شوق اینكه آدم یك چیزی بشود ــ حتی اگر ادیب شدن باشد ــ به همان اندازه خوشمزه ولی بی فایده است ( از نظر اینكه آدم را سیر نمی كند ) كه دو سیر خرمای تازه . جایت خالی بود كه من دیشب خودم را به نان و خرما ضیافت كرده بودم . اگر چه تو خودت را فراموشكار و كم حواس و ابله می دانی و من و دیگران هم موافقیم ولی خوب به یاد دارم كه بارها هم راجع به انواع خودكشی صحبت كرده ایم . تو می گفتی بهترین راه خودكشی اماله ی مقدار زیادی جوشانده ی شیره و یا استعمال شیاف بزرگی از تریاك بی تقلب است ، چون در این صورت آدم به افكار خودش هم احترام گذاشته است ، و من راه های دیگری پیشنهاد كردم و از گلوله و دارو و رودخانه و عمارات بلند و دستمال های ظریف اما محكم حرف زدم . سرت را درد نیاورم ، حالا می خواهم آزمایش كنم … چرا می خواهم خودكشی كنم ؟ تو باید حدس بزنی ، من نمی دانم تردید است یا ترسی كه از رو به رو شدن با واقعیات دارم . من غوطه ور شده ام ، اما نه به این سادگی ــ در كثافت بارترین انواع آن چیزها كه مفهوم حقیقی اش فساد است . فساد ؟ ولی به درستی نمی دانم آن چیست كه مرا به سوی سقوط ــ اگر بتوان گفت ــ یا فساد ــ اگر این كلمه بتواند به خوبی بیان كننده باشد ــ می كشاند . در عین حال برایم عجیب و ناگوار نیست كه به سوی سقوط و فساد كشیده می شوم . این را فقط خودم می توانم درك كنم و بس . میل تازه جوئی است ، میل این كه حتی برای یك لحظه از جریان نیرومند زمان عقب نباشیم . و مگر جریان نیرومند زمان ما فساد و سقوط نیست ؟ شاید ، شاید درخشان تر از اینها هم ستاره ای باشد ، اما چه كس مرا به آن رهبری خواهد كرد ؟ در حالی كه من همه چیز و همه كس را شناخته ام و حنای هیچكس برایم رنگی ندارد . چه چیز بار دیگر مرا به آن دنیاهای انسانیت و بشریت و بزرگی و علو پیوند خواهد داد ؟ اما همه چیز را نگفتم ، سرشت من و حقیقت زندگی و سرنوشت من در این نیست كه یك راه معین را دنبال كنم ، چه سقوط باشد و چه صعود ، بلكه آن است كه دائم معلق بزنم ، در برزخ باشم ، نوسان كنم ، خودم را به این طرف و آن طرف بكشانم و همین روزگاری می تواند مرا از سقوط و فساد نجات بدهد ، اما البته نمی تواند چیز دیگری هم در عوض به من ببخشد . بدبختی من در همین است . از این روست كه مرگ را آزمایش می كنم . نمی گویم همه چیز احمقانه است ، نمی گویم همه ی راه ها مسدود است ، نه اینها بی معنی است ، همه چیز وجود دارد و از این پس هم وجود خواهد داشت ، حتی همه چیز درست خواهد شد ، به این نكته ایمان دارم ولی … ولی با من فقط گذشته ی من باقی مانده است و امروز ؟ می ترسم كه به دام امروز بیفتم . وای بر من اگر به دام امروز بیفتم ! روزی كه فقر و بیچارگی ، خود را شاعرانه پنهان می كند تا به قول تو اشرافیت ، در همان جلوه گاه های پر زیوری كه پیش از این همه بوده است خودش را تبرئه كند ، خودش را محق قلمداد كند ، روزی كه عوام فریبی تا حد دانش اجتماعی پیش رفته است ، روزی كه مفاهیم عوض شده است ، روزی كه به برادرت و به دوست چندین ساله ات و به زنت اطمینان نداری . بگو هوا بارانی است ، رعد خشمش را بر سرت فرو می ریزد . بگو آفتاب سوزان و درخشانی است ، نیزه های نور بدنت را خواهد گداخت . معامله كن ، پس انداز كن ، زمین بخر ، دروغ بگو ، كرنش كن . اگر فعالی و پشتكار موروثی داری ، همه چیز داشته باش ، پست ها برایت آماده است و كافی است هفته ای یك بار امضاء كنی و اگر مثل رفیقم دكتر فلان هستی گرسنگی بخور ، خرد شو ، منشی زرنگ ترها شو ، نوكرشان شو ، مجیزشان را بگو ، در اطاق های كرایه ای بنشین و با زنت بر سر مخارج دعوا كن . این هاست ؟ این هاست آنچه ما می خواستیم به آن برسیم ؟ بگذار دیگران بمانند ، برسند و مرا محكوم كنند . من به آنها حق می دهم ، اما عزیز من … من دیگر از میان رفته ام و تو اگر بیماری روحی نامعلومی نداشتی بهتر می فهمیدی … من در شب های تاریك و دراز زمستان ، در كوچه های خلوتی كه هروئین می كشند ، در میخانه ها ، در دخمه های پنهانی و اسرارآمیزی كه شیره می كشند ، در بستر زن هائی كه تا آن حد دل سنگ شده اند كه دلشان به حالت می سوزد از میان رفته ام . آنها هم همین را می خواستند . ولی این دختره ی دیوانه بر خلاف توست . او بیماری روحی معلومی دارد . دلش یك مهندس می خواهد كه فردا در ماشین بنشاندش و خوشبختش كند . همه ی این چیزها خیلی دهن پركن است ، اما من از او متنفر شدم و حتی از خودم كه می خواستم به زور عاشقش شوم ! … مضحك است ، عاشق او شوم كه با زندگی آشتی كنم … خیلی خوب ، اكنون به من اجازه بده كه صورت قرض های بی شمارم را یادداشت كنم و باقی بگذارم كه پس از مرگم خانواده ام بپردازند . در ضمن به تو اجازه می دهم كه اگر به سراغم آمدی و دیدی خودكشی نكرده ام و سالم و خوشحال موز می خورم به ریشم بخندی ، بالاخره تفریحی است ، هرچند كه این بار دیگر از تفریح معذوری ، چون تصمیم گرفته ام . به هر حال سلام مرا به همه برسان و قطره ی اشكی به یادمان بریز . در عنفوان جوانی خودمان را نفله كردیم .»


حالا من درصدد هستم كه فردا تكلیفم را با او یكسره كنم : بروم ببینم چه كرده است و با او چند كلمه حسابی حرف بزنم . فردا روز تعطیل است . مردم تفریح می كنند . من از همین الان بوی خوراك هائی را كه همسایه ها برای تدارك ضیافت های كوچك اما پاك فردا می پزند می شنوم . دخترها بهترین لباس خود را می پوشند ، سینه هایشان را جلو می دهند ، زن ها آرایش می كنند ، مردان خوشبخت كه از این همه آسایش و آرامش بهره مندند لباس های اتو زده شان را می پوشند . در چشم همه برق سلامت می درخشد ، در جیب ها پول ها روی هم انباشته است ، بچه های شاد و تندرست از شدت خوشی دیوانه وار به هر سو می دوند ، اتوبوس ها با نظم و ترتیب خاصی كار می كنند ، آفتاب لبخند می زند ، گنجشك شاعرانه می خواند ، نسیم آهسته آهسته زلف بید را در آب فرو می برد ، نوشیدنی های گوارا در شیشه های سربسته چشمك می زنند ، من با كاغذ رفیقم به سوی خانه ی او می روم . به شتاب می روم كه او را از خودكشی باز دارم و به میان اجتماع برگردانم . حقایق را نشانش بدهم و بگویم كه اشتباه می كند ، همه چیز خوب و زیباست . و در عین حال نمی دانم با چه منظره ای رو به رو خواهم شد : خون ؟ مسمومیت ؟ چاقوخوردگی ؟ اما در هر منظره ی دختر صاحبخانه را می بینم كه نقش معشوقه ی وفادار را بازی می كند . او هم در حال خودكشی است .

وقتی به اتاق دوستم می رسم با جالب ترین صحنه های زندگی باشكوه و معصومانه ی او مواجه می شوم : از سقف ، طناب كلفتی آویخته و بر گردن خود گره زده است ، هیكلش آویزان است ، شانه هایش خم و به هم نزدیك شده و سرش به یك سو متوجه شده است ، دست ها و پاهایش بلاتكلیفند ، چشم هایش از حدقه بیرون زده و زبانش تا بیخ درآمده است . طفلك ! چه زبانی ! حكایت از یك سوء هاضمه ی ممتد می كند كه نتیجه ی نخوردن صبحانه و استعمال مشروبات الكلی است . درست نگاه می كنم : كمی دست هایش تكان می خورد ــ من به عقب می روم ــ گوئی می گوید :

ــ دوست پزشك من ! لطفاْ زبانم را درست معاینه كنید . ملاحظه می فرمائید ؟ من چطور می توانستم با این همه بار زندگی كنم ؟

از دختر صاحبخانه اثری نمی بینم . آه ! او هم به تفریح رفته است . خانه خالی است . تنها كلفت پیر صاحبخانه كه در را به روی من باز كرده بود در اتاق چرت می زند . همه جا ساكت است . من جلو می روم و قلب رفیقم را گوش می كنم و نبضش را می گیرم . آه ! پس معلوم می شود چند دقیقه ی پیش خودش را دار زده است . خیلی خوب ، می شود نجاتش داد . اما آیا نجاتش بدهم ؟ كاغذش را در دست دارم ، اگر نمیرد حسابی مسخره اش خواهم كرد ، خودش تفریحی است ، و اگر هم بمیرد خدا رحمتش كند … ولی چیز نامعلومی ، مثل بیماریم ، گوئی با پتك بر سرم می كوبد : تصمیم بگیر ! به خودش نگاه می كنم ، شاید راهنمائیم كند . ولی نگاه مات و خیره اش و چشم های وق زده و زبان باردار بیرون آمده ی او هیچ چیز بیان نمی كند . من به اضطراب عجیبی دچار شده ام ، زیرا فرصت بیش از یكی دو دقیقه نیست . از اتاق بیرون می آیم تا افكار احمقانه ام را تنظیم كنم . ناگهان صدای رفیقم بلند می شود :

ــ به من كمك كنید كه گره طناب را باز كنم … خیلی مضحك بود ، این هم مثل كارهای دیگر بود .

از پشت پنجره نگاه می كنم : حقیقتاْ مشغول باز كردن گره است . كمی بعد صدای پایش را كه به زمین می خورد ــ گوئی از روی شتر به پائین پریده است ــ و صدای خمیازه ی خواب آلودش را كه از بی حوصلگی و خستگی شدید حكایت می كند می شنوم .

آقایان ! درست در همین لحظه بود كه دنیا به دور سرم چرخید و همه چیز به صورت دیگری درآمد . رقص وحشیانه ای در اطرافم شروع شد . به سرعت دویدم و كلفت پیر را كه از اتاقش بیرون آمده بود به كناری پرتاب كردم . در خیابان تمام آدم های خوشبخت و بیدها و شیشه های نوشیدنی ها می رقصیدند . من فهمیدم ، من همان وقت فهمیدم كه بیماریم از خفاگاه خود سر بیرون كرده است ، بروز كرده است . دخترها را ماچ كردم ، زنان را اذیت كردم ، شعارهای بی شرمانه دادم و آواز خواندم . چند بار نزدیك بود زیر ماشین بروم . بعد یكهو افتادم ، دهانم كف كرده بود و باز همه چیز می رقصید . فریاد كشیدم : « چه زندگی خوبی است ! چه دنیای پاكی است ! چه سعادتی ! همه خوشبختند ، همه سالمند ، هیچ كس به دیگری ظلم نمی كند ، همه جا دوستی است ، همه جا بشریت است .» و آن وقت شنیدم كه افسری رو به پاسبان درازقدی كرد و گفت :

ــ نظم شهر را به هم می زند ، باید بردش به كلانتری .

پاسبان گفت :

ــ قربان ، بیمارستان …

من با انگشت هایم بشكن زدم و دیدم كه افسر دیگری تنگ گوش اولی چیزی گفت . پیرمردی كه ریش قرمز و چشم های شررباری داشت با دست هایش جمعیت را عقب می زد و به طرف من می آمد . سینه ام تنگی می كرد . افسر اولی گفت :

ــ تیمارستان .





نوع مطلب : داستان های عاطفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1391
شنبه 25 شهریور 1396 10:07 ب.ظ
Your mode of describing everything in this post is truly
nice, every one be able to simply understand it, Thanks
a lot.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:25 ق.ظ
Howdy, i read your blog from time to time and i own a similar one and i was just wondering if you get a lot of spam comments?
If so how do you protect against it, any plugin or anything you can recommend?
I get so much lately it's driving me insane so any help is very much
appreciated.
جمعه 25 فروردین 1396 12:08 ب.ظ
Saved as a favorite, I like your site!
شنبه 12 فروردین 1396 01:10 ب.ظ
Hi there, I found your blog by means of Google whilst
looking for a similar topic, your web site got here up, it appears good.
I've bookmarked it in my google bookmarks.


Hi there, just turned into aware of your blog thru Google, and located that it is really
informative. I'm gonna watch out for brussels.

I'll be grateful when you continue this in future. Numerous
folks will be benefited out of your writing. Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی